معلم: چرا دست های پدرت رو نکشیدی؟
کودک: تا نتونه مادرم رو بزنه!
معلم: چرا دهان مامانت رو نکشیدی؟
کودک: تا نتونه به بابام فحش بده...!

نوشته شده توسط fekrozekr در دوشنبه 04 بهمن 1395 |

من مردِ روزای خطر بودم
این بارو از رو دوش من بردار
آتیشو هم میشد تحمل کرد
اما نه زیر این همه آوار
نوشته شده توسط fekrozekr در شنبه 02 بهمن 1395 |
اینبار
آتش
خاموش
کرد
آتش نشانان را...

نوشته شده توسط fekrozekr در شنبه 02 بهمن 1395 |

قرض الحسنه قلب خودم را به تو دادم
افسوس که چشمان تو هم عضو شتاب است...
نوشته شده توسط fekrozekr در جمعه 01 بهمن 1395 |
همیشه دوست داشتم
ساعت ها در ارتفاعی بالاتر از شهر بایستم
و در انبوه ساختمان ها
دنبال خانه ی کسی بگردم
که دوستش دارم . . .
برای همین کارگر شدم!
نوشته شده توسط fekrozekr در جمعه 01 بهمن 1395 |
مرا امیدوار می کنند به بهشت...
این آتش نشانها
وقتی می بینم از میان آتش
کسی را نجات می دهند!!!

نوشته شده توسط fekrozekr در پنجشنبه 30 دی 1395 |
چه کسی جوابگوی من است؟
بیست و چندسال و این همه سختی..
چه کسی با من همراه است..؟
جز همین شعرهای بدبختی...

نوشته شده توسط fekrozekr در پنجشنبه 30 دی 1395 |
نگرانم ولی چه باید کرد
درد دلواپسی نمیفهمد
حرف من خط میخی است رفیق
حرف من را کسی نمیفهمد..

نوشته شده توسط fekrozekr در پنجشنبه 30 دی 1395 |
مهربان تر ز مادرم هستی
در بلاها تو یاورم هستی
هر دلی شارژ میشود با تو
پس تو همراه اولم هستی..

نوشته شده توسط fekrozekr در چهارشنبه 29 دی 1395 |
زندگی، بچه ای بدون توپ
گیج در یک زمین خاکی بود
باختن بی مسابقه، بی هیچ
زندگی چیز دردناکی بود
نوشته شده توسط fekrozekr در چهارشنبه 29 دی 1395 |