فکروذکر

بی وضو وارد نشو....میکده حمام نیست

آدم هستیم ولی..

شیعه هستیم..ولی شیعه حرفی هستیم..

آدم هستیم ولی آدم برفی هستیم....


برف....

جز روزگار من............

همه چیز را سفید کرده برف !!


آخرین سیگاری که امام کشید..

 

شاید جالب ترین ماجرای ترک سیگار، مربوط به امام خمینی (ره) باشد

که خاطره آن را فاطمه طباطبایی، عروس امام در کتاب «اقلیم خاطرات»

نقل کرده است. او می گوید: «یک شب امام گفتند: در جوانی سیگار می‌کشیدم.

تا این که یک شب سرد زمستان که پشت کرسی مشغول مطالعه بودم،

به مطلب مهمی رسیدم و فکرم بشدت در گیر فهم آن شد.

در همین حال برای آوردن سیگار از اتاق بیرون رفتم.

پس از بازگشت همین که نگاهم به کتاب افتاد که آن را بر زمین گذاشته

و به دنبال سیگار رفته ‌بودم، احساس شرمندگی کردم

و باخود عهد کردم که دیگر سیگار نکشم.

آن را خاموش کردم و دیگر سیگار نکشیدم.»


از او (حسین) بسیار می گویند..

از او (حسین) بسیار می گویند

و آنان که میگویند چرا خود مثل او نیستند؟!


یک قصه بخوان تا همه بیدار شویم..

وقتش شده آماده دیدار شویم

باید که برای دل تو یار شویم

اینجا همه در خواب زمستانی اند

یک قصه بخوان تا همه بیدار شویم..


بچه که بودیم..

بچه که بودیم
جاده ها خراب بود ...
نیمکت مدرسه ها خراب بود ...
شیرای آبخوری خراب بود ...
زنگ در خونه ها خراب بود ...

ولی...
آدم ها سالم بودن !

 


از درخت بیاموزیم

از بیاموزیم

برای بعضی ها باید ریشه بود تا امید به زندگی را به آنها بدهیم.

برای بعضی ها باید تنه بود تا تکیه گاه آنها باشیم.

برای بعضی ها باید شاخ و برگ بود تا عیب های آنها را بپوشانیم.

برای بعضی ها باید میوه بود
تا طعم زندگی کردن را به آنها بیاموزیم نه زنده ماندن را....

درگذشت سلیم با قلب سلیم

وصیت حاج سلیم در عید غدیر:

چند صباحی از عمر من باقیمانده و وصیت می‌کنم

مرا با نوای «زینب زینب» در اردبیل تشییع و سپس برای تدفین

به جوار بارگاه نوری امام رضا (ع) در مشهد مقدس انتقال دهند..

خدا رحمتش کنه..


جز خودت....

هر کسی که دل به او بستم، دلم را زد شکست

با دل ویرانه خواهانی ندارم جز خودت....


زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم..

چارلی چاپلین:
با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط
يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان
رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،

معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد

و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت

و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا،

این پول از جیب شما افتاد.مرد که متوجه موضوع شده بود،

بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا........!!!!
مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچه هايش شرمنده نشود،

کمک پدرم را پذیرفت؛
بعد ازينکه بچه ها همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند،

ما آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم

و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم.....
"آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"..............


Weblog Themes By Pichak

صفحه قبل1...2122232425...131صفحه بعد